|
صفا و عشق و دوست داشتن
|
||
|
زیبا ترین شعرها و عکسها و حرفای که کمتر گفت میشه |
در کتابی معانی عشق از نظر مردم را خواندم
یکی گفت عشق دریای است که دو ساحل را به هم پیوند می دهد
یکی گفت عشق کویری بی انتهاست که پایانی ندارد
یکی گفت عشق مانند سیبی است که به طور مساوی در بین دو نفر تقسیم می شود
یکی گفت عشق یعنی از خود گذشتن برای دیگری
و شخصی دیگر گفت عشق حسرت چیزی است که نخواهی داشت
و شخصی گفت عشق تقسیم تمام زندگی دو نفر است
و شخصی گفت عشق مانند قفلی است بر قلبها
و شخصی گفت عشق نگاهی از محبت است
|
!یه جمله کافیست برای شکستن یه قلب !یه ثانیه کافیست برای عاشق شدن
|
خداوند برای هر کس همونقدر وجود داره که اون به خداوند ایمان داره !

هر شب نگرانیهایم را به خدا میگویم ... به هرحال او تمام شب بیدار
است و بهترین شنونده و رازدارترین رازداران است!!!!
اگه تنها شدنم ای خدا یه قسمته
پس بزار تنها بمونم تنهائی یه نعمته
خدا یار بی کسونه خدا خیلی مهربونه
تو برو با روزگارت چی می شه خدا می دونه


روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...
------------------------------------------------------------------------------------


تنها
میدانم که تنهایی
میدانم در سرزمین رویاهایت سرگردانی
و تنها بدون من نشسته ای
بیا تنهاییت را
رشته خیالت و افکارت را با من تقسیم کن
منهم چون تنهایم
در اطرافم ترا جستجو می کنم
روی هر نقشی ترامی بینم
همه رنگها رنگ چشمان ترا بیادم می آورد
همه جا به دنبال تو می گردم
طپش قلبم ترا صدا می کند
نفسم با یاد تو شمارش میشود
پاهایم به قدرت تو حرکت می کند
در کوچه ها و پس کوچه ها برای شنیدن صدایت می دوم
صوت تو ندای آسمانی است
آرامشم میدهد
مرا رها نکن
مرا در گوشه ای از زندگی و قلبت بگذار
من باتو خواهم ماند
حیات من از توست
من در وجود تو زنده می مانم
با من باش
عزیزترینم
احساس ملکوتی مرا بپذیر
گل سرخ
قلبم هدیه تو
اورا در کتابچه خاطراتت حفظ کن
هروقت کتابچه ات را گشودی مرا بخاطر بیاور"باران را".

سهم من از این زندگی یه چشم پر از خونه
سهم دل تنگی من از این دنیا مردن و پرپر شدنه دل هیچ کس نمی سوزد برای حال غمناکم ، مگر سوزد همان شمعی که می سوزد سر خاکم

از دلتنگی هایم نپرس...
از اشکهایم نپرس...
از تنها ییم نپرس....
از هیچ چیزم نپرس...
وقتی می پرسی یادم می آید که تنهایم !
بگذار فراموش کنم که دلتنگم...
و اشکهایم برای نیامدن ...
هزاران بهانه دارند..!
بگذار فراموش کنم که...
اینجا....
همه ی درها برای بسته شدن...
و
همه ی پنجره ها ...
رو به دیوار ها باز می شوند!
|
|