تبليغاتX
صفا و عشق و دوست داشتن
 
صفا و عشق و دوست داشتن
 
 
زیبا ترین شعرها و عکسها و حرفای که کمتر گفت میشه
 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

دلیل زدن مطلب مرگ مادر یکی از دوستان بسیار نزدیک و خوبم که سنی هم نداشت و مرگ یکی از آشنایان اینکه یک سال دیگه هم تموم مشه.

<br/><a href="http://i34.tinypic.com/29olkzm.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

<br/><a href="http://i34.tinypic.com/67jl0j.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>زندگی آرام است٬ مثل آرامش یک خواب بلند<br/><a href="http://i34.tinypic.com/67jl0j.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

زندگی شیرین است٬ مثل شیرینی یک روز قشنگ

زندگی رویایی است٬ مثل رویای یک کودک ناز

زندگی تک تک این ساعت هاست٬ زندگی چرخش این عقربه هاست

زندگی راز دل مادر من٬ زندگی پینه دست پدر است

....زندگی مثل زمان در گذر است

 زندگی جادست با منظره ای زیبا٬ سعی کن از این جاده و منظره لذت ))

ببری. چون وقتی به انتهای این جاده برسی یک تابلو که روش نوشته دور

 ((!!!زدن ممنوع

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط محمد  | 
هر کس خدایش یک مقدار لیاقت دارد . یکی برای خدایش تره هم خرد نمی کند ولی دیگری همه امیالش را برای معبودش زیر پا می گذارد بی منت . یکی خداییش خیلی نمی ارزد و هر کاری کند معامله است و می گوید چرا جواب نمی گیرم . عبادت را با کمیت می سنجند ولی گاهی افرادی یک یا الله می گویند عرش می خندد چون دلشان زنده هست . دل گاهی مرمری است . نمی میرد و خدا می خندد و شاد است که دلی برای زندگی تلاش می کند .

خداوند برای هر کس همونقدر وجود داره که اون به خداوند ایمان داره !

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

هر شب نگرانیهایم را به خدا میگویم ... به هرحال او تمام شب بیدار

 است و بهترین شنونده و رازدارترین رازداران است!!!!

 

اگه تنها شدنم ای خدا یه قسمته 

 پس بزار تنها بمونم تنهائی یه نعمته 

خدا یار بی کسونه خدا خیلی مهربونه 

 تو برو با روزگارت چی می شه خدا می دونه

 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.


گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

------------------------------------------------------------------------------------

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 2:1 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

          تنها

میدانم که تنهایی

میدانم در سرزمین رویاهایت سرگردانی

و تنها بدون من نشسته ای

بیا تنهاییت را

رشته خیالت و افکارت را با من تقسیم کن

منهم چون تنهایم

در اطرافم ترا جستجو می کنم

روی هر نقشی ترامی بینم

همه رنگها رنگ چشمان ترا بیادم می آورد

همه جا به دنبال تو می گردم

طپش قلبم ترا صدا می کند

نفسم با یاد تو شمارش میشود

پاهایم به قدرت تو حرکت می کند

در کوچه ها و پس کوچه ها برای شنیدن صدایت می دوم

صوت تو ندای آسمانی است

آرامشم میدهد

مرا رها نکن

مرا در گوشه ای از زندگی و قلبت بگذار

من باتو خواهم ماند

حیات من از توست

من در وجود تو زنده می مانم

با من باش

عزیزترینم

 احساس ملکوتی مرا بپذیر

گل سرخ  قلبم هدیه تو

اورا در کتابچه خاطراتت حفظ کن

هروقت کتابچه ات را گشودی مرا بخاطر بیاور"باران را".

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

سهم من از این زندگی یه چشم پر از خونه

 

سهم دل تنگی من از این دنیا مردن و پرپر شدنه

                                

 

 

 دل هیچ کس نمی سوزد برای حال غمناکم ،

 مگر سوزد همان شمعی که می سوزد سر خاکم

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط محمد  | 
 

از دلتنگی هایم نپرس...

از اشکهایم نپرس...

از تنها ییم نپرس....

از هیچ چیزم نپرس...

وقتی می پرسی یادم می آید که تنهایم !

بگذار فراموش کنم که دلتنگم...

و اشکهایم برای نیامدن ...

هزاران بهانه دارند..!

بگذار فراموش کنم که...

اینجا....

همه ی درها برای بسته شدن...

و

همه ی پنجره ها ...

رو به دیوار ها باز می شوند!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 5:45 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

 

آن شب دوباره غصه ي تنهايي ،

از اشک هاي چشم تو پيدا شد

بغض نگاه غمزده ي باران ،

 در ساحل نگاه تو دريا شد

 آن شب دوباره دست و دلم لرزيد ،

شوري عجيب در دل من گل کرد

 شوري شبيه شعر و شب شبنم ،

 از لابه لاي پنجره پيدا شد

 يادش به خير آن شب پر احساس ،

مانديم و عاشقانه غزل خوانديم

 اما دريغ ! رفتي و آن احساس ،

 افسانه ي تمام غزل ها شد

 تا شهر چشم هاي تو راهي نيست ،

 تا شهر آب ،

 آينه و باران

شهري که پلک هاي پر از مهرش ،

  با غنچه هاي پنجره ها وا شد

در واپسين يک شب نم خورده ،

 از کوچه هاي شهر ،

 گذر کردم

اما تو را نيافتم و يادت ،

 در کوچه هاي شهر ،

 معما شد

بايد سفر کنم به تو اما نه ...

ديگر به تو نمي رسم اي رويا

حالا بيا ببين که دلم بي تو ،

 در غربت نگاه ،

 چه تنها شد

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

تا که بودیم نبودیم کسی

گشت ما را غم بی هم نفسی

تا که رفتیم همه یار شدند

خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آیینه بدانیم چو هست

نه در آن وقت که اقبال شکست

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط محمد  | 
 
  بالا