تبليغاتX
صفا و عشق و دوست داشتن
 
صفا و عشق و دوست داشتن
 
 
زیبا ترین شعرها و عکسها و حرفای که کمتر گفت میشه
 

من می روم اما به او بگویید دوستش دارم،

به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد،

به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم،

به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است،

به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق ودلش به زلالییه باران است

به او که برای من مینویسد،مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق و ...

من می روم اما به او بگویید دوستش دارم ،

به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن  غرق شده،

به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد،

و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد.

من می روم اما به او بگویید دوستش دارم،

به او که صدای پایش را میشنوم،

به او که لحن کلامش را میشناسم، 

به او که عمق نگاهش را میفهمم،به او که .....

من می روم اما به او بگویید دوستش دارم،به او که گل همیشه بهارمن است،

به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است

وبه او که عشق جاودانه من است......

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط   | 

نمي دونم چرا امشب نمي دونم چي بايد بنويسم شايد به خاطر اينه که خيلي

 

 

وقته که سعي مي کنم به غم هام فکر نکنم سعي مي کنم آزاد باشم آزاد از

 

 

عشق از اون همه درد از فکر اين جدايي که ريشه ي آدم و مي سوزونه واقعا

 

 

چرا زمونه اين طوري شده چرا برا فرار از درد بايد عاشقي رو کنار گذاشت چرا

 

 

دلا از سنگ شده چرا آدما ديگه آدم نيستن چرا آدما جايه خودشونو دادن به آدمکا

 

 

همه با نقاب طلايي ميان ولي قلب شون از جنس آهنه خدايا مرا به دياري

 

 

ببر که جز من و ماه و خورشيد تنابنده

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 4:49 قبل از ظهر  توسط   | 

Lov31Tanha.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط محمد  | 
سپید اما تاریک ...

     سیاه مثل روزگار ...

          و هراس انگیز چون آغوش دریا ...

در تلاقی نگاه های خاکستری ...

        جز نفرت نمی توان یافت ....

                 و جز بیهودگی نمی شود فهمید ...

اما ...

برای من ...

یک لحظه نگاه ...

وسوسه ای شیرین را در دل تازه می کند ...

     سکوتی تسکین دهنده را در جان زمزمه می کند ...

           و فریبی دلپذیر را در صندوقچه قدیمی رویاها جا می گذارد ...

معنای سردرگمی در آرامش گنگ نگاهش موج می زند ...

و نمک بر زخم کهنه می پاشد ...

و هوای مه آلود چشمانش ...

انتظار باران را در من زمزمه می کند ...

تا بر من ببارد ...

     و من چتر سیاه را برای همیشه ببندم ...

          و تسلیم قطرات باران شوم ... و اسیر بمانم ...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط   | 
 
گل نفرت هم هست

         عاشق دشت شقایق نشوید .....

 
 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط   | 
اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم

و یا از روی خودخواهی فقط خود را پسندیدم

اگر از دست من در خلوت خود گریه ای کردی

اگر بد بودم و هرگز به روی خود نیاوردی

اگر تو مهربان بودی و من نامهربان بودم

برای دیگران سبز و برای تو خزان بودم

اگر زخمی چشیدی گاه گاهی از زبان من

اگر آزرده خاطر گشتی از لحن بیان من

                                        عزیزم!           گناهم را ببخش

                                                           مرا ببخش                  مرا ببخش

******************************************************

آیا من باعث اوقات تلخی تو شدم؟ اگه این طوره خواهش می کنم اون و علیه من به کار نبر، من خیلی کم به خودم تسلط دارم و اون خیلی کم هم بیشترین میزانیه که از عهده ام بر میاد، بازم منو ببخش، عزیز ترین! من و همون طور که هستم بپذیر

 

******************************************************

نا مهربانی را هم من از تو دوست می دارم

بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط محمد  | 
 
  بالا