تبليغاتX
صفا و عشق و دوست داشتن
 
صفا و عشق و دوست داشتن
 
 
زیبا ترین شعرها و عکسها و حرفای که کمتر گفت میشه
 

عاشق خسته ام از عشق جدایم نکنید*جز همان عاشق دل خسته صدایم نکنید*سالها از آتش دل سوخته ام ساخته ام*بازهم همسفر خاطره هایم نکنید*به خدا عشق گنه نیست عزیزان آخر*در میان همه انگشتنمایم نکنید


اگر کسی را دوست میداری ترکش کن. اگر قسمت تو باشد باز میگردد. اگر هم باز نگشت یعنی به تو تعلق نداشت. پس همان بهتر که رفت


دوست داشتن خیلی بهتر از عشق است. من هیچ گاه دوست داشتن خود را تا بالا ترین قله های عشق پایین نمی اورم


هیچ وقت دل به کسی نبند… چون این دنیا این قدر کوچیکه که توش دو تا دل کنار هم جا نمیشه ...ولی اگه دل بستی…… هیچ وقت ازش جدا نشو چون اون موقع است که  این دنیا اینقدر بزرگ میشه که دیگه پیداش نمیکنی……!!
...تنها میشی
...

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

وقتی تو هستی قلب من چه ظرفیت عظیمی دارد برای دوست داشتن ...

وقتی تو دریاها را به سوی من می آوری،

احساس می کنم ناگهان می توانم همه را دوست داشته باشم !

و در قلبم برای همه دنیا جا هست !

وقتی تو هستی، زندگی من سراسر اتفاق است ؛

هر ساعت یک اتفاق تازه :

ساعت هفت صبح کودکی بازیگوشم پر از شوق مدرسه ؛

ساعت هشت پروانه ای معصومم در آرزوی شعله ور شدن ؛

ساعت نه یه پرتقال سبزم در حسرت رسیدن ؛

ساعت ده پرستویی مهاجرم که دنبال دستهای تو می گردد ؛

ساعت یازده یک غزل عاشقانه ام ؛

ساعت هفت شب شمعی سراپا اشک و آتش ... ؛

وقتی تو هستی، وقتی تو دستم را می گیری ،

احساس میکنم آنقدر بزگ شده ام که میتوانم

به اشاره ای زمین وخورشید را جا به جا کنم !

وقتی تو هستی کلمه هایم تمام می شوند و حرفهایم ناتمام می ماند...!!!

و فقط احساسم با تو تكلم ميكند ...

و چه احساس شيرينيست

دستانم در دستت و با تو بودن ...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط محمد  | 
 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط محمد  | 
 |+| نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

ساده بودم که تو را ساده تجسم کردم

                                                            بعد لبخند تو با گریه تبسم کردم

آشنا با همه پنجره های شهرم
                                                                 

                                                                      چون تو را پشت همین پنجره ها گم کردم

خواستم تا که بمانی و بماند این عشق

                                                                 خواهشی بود که من دفعه چندم کردم

تو نماندی و صفا رفت و صمیمیت مرد

                                                                خویش را در قفسی تازه تجسم کردم 

در قنوتم به خدا روی تو را می بینم

                                                                چون که با خاک ره عشق تیمم کردم

از تو یک خاطر و یک خاطره باقی مانده است

                                                                 بی تو با عکس تو یک عمر تکلم کردم

 |+| نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 3:39 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

انسانها چیزهایی می بینند که دوست دارند 

 

بینند و چیزهایی را که دوست ندارند اساسا

 

نمی بینند،چه برسد به این که در  مورد

 

آنها فکر هم بکنند.

 

 

هرکس همان چیزی نصیبش می شود که 

 

انتظارش را می کشد.

 

اگر انتظار دیدن کسی را دارید که وقتی 

 

با شما حرف می زند کلامش چراغ قلب شما را

 

روشن سازد،بدانید که هر کلمه ای که 

 

از زبان او بیرون می آید مانند جرقه ای

 

است که فضای قلب شما را روشن می بخشد

 

و

 

اگر از درونی ترین بخش خود جست و جو گر و

 

منتظر شنیدن کلامی هستید که از تاریکی و 

 

سیاهی خبر بیاورد، بدانید که سلطان

 

تاریکی ها دیر یا زود با شما هم کلام 

 

خواهد شد. و همان گونه که آرزویش را

 

داشتید با شما سخن خواهد گفت.

 

اگر در وجود همراه و همدم خود، دوستی و عشق 

 

و صفا را جست و جو کنی، خواهی دید که

 

چیزی جز مهربانی و وفا و صمیمیت از سوی 

 

او نصیبت نخواهد شد.

 

اما

  

 اگر بر عکس با دید

 

بدبینی و با هدف یافتن خطا در اطرافیان خود 

 

دقیق شوی، بعد از مدتی خواهی دید که همه

 

اطرافیان تو اهل خیانت اند.

  

پس

 

اول ببین درون وجودت منتظر دیدن چه چیزی 

 

و چه کسی  و چه اتفاقی هستی و بعد جلوه

 

اجابت این انتظار را در بیرون وجود خودت 

 

 شاهد باش. 

 

از لحظه تولد تا پایان عمر قلمی به تو داده 

 

شده که با آن می توانی هر چه بخواهی بنویسی

 

و مقابل چشمان خودت شاهد باشی. 

 

هر چه می خواهی بنویس !

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط محمد  | 
عشق بين دو نفر

 

اين نيست كه هر دو زير باران خيس شوند

 

عشق آن است

 

كه يكي چتر شود براي ديگری

 

و او هيچگاه نفهمد كه چرا خيس نشد

 

 |+| نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط محمد  | 
مــن كه ميدانم شبي عمرم به پايان مي رسد نوبت خامو شي مـن سهل و آســـان مي رسد
من كه ميدانم كه تـا سر گرم بزم و مستي ام مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان مي رسد
من كه ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست نيست
من كه ميدانم اجل نا خوانده و بيداد گر سر زده مي آيد و راه فراري نيست نيست
پس چرا عاشق نباشم فقط يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند از دوري خون گريه مي كنم
عشق بيداد من باختن يعني لحظه عشق جان سرزمين يعني يعني زندگي پاک من عشق ليلي و قمار مجنون در عشق يعني ... شدن ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق من عشق

((( ما عاشق و رند و مست و عالم سوزيم!!!. )))
((( نه اینجا! نه آنجا! درپی جایی برای زیستن! )))
(((آرزو می کنم برای همه که فقط یک آرزو در دلتان باقی بماند.)))

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط محمد  | 
 
  بالا