تبليغاتX
صفا و عشق و دوست داشتن
 
صفا و عشق و دوست داشتن
 
 
زیبا ترین شعرها و عکسها و حرفای که کمتر گفت میشه
 

ای کاش که از تو بودم

و شاید هم که از ان تو بودم

ایکاش که نسلی از تو بودم

و شاید هم نژادی از نسل تو بودم

من انسانی بی نژادم

من گم شده ام

شهر من اینجا نیست

شهر من تسخیر شده است

و شهر تو سرزنده

و چه شادی ها که ندارد...

احساس می کنم که در زندگی غمی داری

غمی که شاید از ان من نیز باشد

و این است وجه تشابه دو انسان با هم

این است عشق و نقطه برخورد دو نگاه با هم

زمانی که شاید کمتر از چند ثانیه باشد

و این ثانیه های پر ازدرد

به اندازه ی یک قرن طول خواهد کشید

قرنی که از ان من و توست

من و تو بودیم که عاشق بودیم

و قرن را با داستانی از عشق

فتح کردیم

شاید که من عاشق باشم و تو معشوقه ام

وشاید داستانی از یک نمایشنامه نویس انگلیسی!

ــچه کسی می داند که شکسپیر کیست؟!

کیست که می داند من چه هستم و درون تو چیست؟

ــچه کسی اوتللو را خواند

و به یاد من عاشق شد!

کیست که به من یاد داد

چگونه عاشق شوم...

عشقی از جنس شیشه

عشقی از جنس بلور

عشقی که پاک است و نورانی

که دین را با کلمه ای به نام سپندارمینو شروع می کند

ــو تا مرز اهریمن پیش می رود

((عاشق می شود و روح را پرواز میدهد

که به معشوقه ی خود که در ان دورها

خانه ای دارد از جنس بلور

خانه ای که درو دیوار ان پر خون است

ببردو نامه ی خود را به او برساند))

ــوبگوید که دوست داشتن چیز دیگری است!

و بگوید که زمان به دست من است

به دست توست.

من و تو بودیم که عاشق شدیم

و قرن را فتح کردیم

من و تو داستان بودیم

((ــو چه فرقی دارد میان مرزها

ــمرزهایی که از ان خدایند

ــمن و تو یکی هستیم.))

تو در کنار من اتاقی داری

اتاقی که زندگی ام را ویران کرده است

و با فریاد خود هر دم

نبض بی صدایم را سامان می بخشد

تو بودی که روحم را اشفتی

نفست پر از شادی باد!

مرا عاشق کردی

و مرا به پای خود سوزاندی

من برای تو می گویم

"وصدایم به تو دست نمی یابد"

ای کاش می شنویدی که دوست داشتن

تنها یک مرز دارد

که به سر مو بسته است

وطرف دیگر   ان تنفر است

ای کاش که از تو بودم

و  ای کاش که مانند من بودی

عاشق   بی صدا و پر درد...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

نميدونم چه مرگمه... دلم يه جاي خلوت و سوت و کور ميخواد... انقدر داد بزنم و اشک بريزم تا همون جا جون بدم و بميرم...حرفام ته کشيده .... اما پر از نگفته هايي هستم که خودمم نميدونم چطوري بگمشون... انگاري کلمه ها هم نميتونن دردمو بفهمن... يه درد مبهم تو دلمه...يه غصه که خودمم نميدونم چيه ... نميدونم چطوري بندازمش دور... نميدونم چطوري نابودش کنم... يا حتي باهاش کنار بيام... هيچي نميدونم... فقط ميدونم خيلي داغون و خسته ام... خيلي.

 

 

او فرشته اي بود کوچک و زيبا

درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بيا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خيلی پريشان بود به طرف دکتر دويد و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس ميزد ادامه داد : التماس ميکنم با من بياييد، مادرم خيلی مريض است. دکتر گفت : بايد مادرت را اينجا بياوری، من برای ويزيت به خانه کسی نميروم. دختر گفت : ولی دکتر، من نميتوانم، اگر شما نياييد او ميميرد! و اشک از چشمانش سرازير شد.
دل دکتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمايی کرد، جايی که مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالين زن ماند، تا صبح که علايم بهبودی در او ديده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد. دکتر به او گفت : بايد از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماً ميمردی! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنيا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از ديدن عکس روی ديوار سست شد. اين همان دختر بود! يک فرشته کوچک و زيبا.....

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

گندمها دسته دسته مي شوند

آفتابگردانها برداشت مي شوند

مزرعه پاك مي شود

من هنوز به مهماني درو دعوت نشده ام

من كارت تمام ضيافتهاي بزرگ را

در سطل زباله انداخته ام

در كنار جاده بنفشه كه به مزرعه تو ختم مي شود

با انتظار و عشق نشسته ام

و ريه ام را از هوايي كه بوي تو از آن مي آيد

پر مي كنم

در انتهاي جاده غبار است

و از آسمان قشنگ مزرعه تو

هزار كلاغ سير به پرواز در مي آيند

رهگذري مي گويد فصل درو به پايان رسيد

برخيز و برو

فرياد مي زنم

اي بي خبر از عشق

من به اندازه هزار سيلو گندم دارم

براي من يك مشت گندم كه بوي

دست مهربان او را بدهد كافيست

از آن دور دستها

افسوس

بوي كاه دود مي آيد

فصل برداشت به پايان رسيده است

به من بگو

آيا من براي تو

از يك كلاغ كمتر بودم؟!!!

 |+| نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

من نباشم کی تو رویا  موهاتو ناز می کنه؟

کی با بالای شکسته با تو پرواز می کنه؟

 

راست بگو من که نباشم اخمای پیشونیتو

کی میاد دونه دونه با حوصله باز می کنه؟

 

من نباشم کی گلای خواهشت رو آب می ده

کی با فریادت با حس عاشقی جواب می ده؟

 

من نباشم کی با چشمای تو سازشش می شه؟

با تموم مهربونی و غم و دیوونگیت

 

من نباشم کی واسه خوابت لالایی می خونه؟

تو تو هر هوایی باشی بازتو دنیات می مونه؟


من نباشم کی بهت میگه بازم عاشقتم؟

اگه حتی دلمو بشکنه و برنجونه

 

من نباشم کی تحمل می کنه کار تو رو؟

با رقیب گشتنا و اذیت و ازار تو رو

 

تو خودت داور میدون شو بگو من نباشم

کیه که جواب نده تلخی رفتار تو رو؟

 

من نباشم کی برات قصه می گه تا بخوابی؟

کی میاد سراغ رویات تو شبای مهتابی؟

 

من نباشم کی کلافت می کنه با سوالاش؟

کی تو رو به هم می ریزه با بیان خیالاش؟

 

من نباشم کی تو هر چیزی بگی گوش می کنه؟

کی به خاطر تو دنیا رو فراموش می کنه؟

 

من نمی گم، تو بگو که کی زمون قهر تو

همه ی مردم دنیا رو سیاهپوش می کنه؟

 

من نباشم کی تو رویا درو روت وا می کنه؟

هر چی که گم می کنی یه جوری پیدا می کنه؟

 

من نباشم کی واست حرفای رنگی می زنه؟

دیگه کی حرف چشم به اون قشنگی می زنه؟

 

کيه که بدونه ديشب با رقيبش بودی و

انقد عاشقت باشه بازم بهت نگاه کنه؟

 

من نباشم کی میاد انقد برات دعا کنه؟

هر چی برگردونی روتو، باز تو رو صدا کنه؟

 

من نباشم می دونم تو استراحت می کنی

اولش ساده به این نبودن عادت می کنی

 

اما وقتی فهمیدی راس راسی عاشقت بودم

نمی گی، اما یه کم احساس غربت می کنی

 

من نبودم یه روز امتحان کن و بگو چی شد؟

اگه امتحان می کردی تو، چقد چیزا می شد

 

بعد امتحان اگه یه وقت کسی بود مثه من

نشونم بده بگو شاگرد اولت کی شد؟

 

من نباشم می دونم فکر می کنی خودخواهیه

ولی این حقیقته، قصه ی آب و ماهیه

 

هیچکسی نمی تونه انقد دوست داشته باشه

عشق من یه عشق آسمونی و الهیه

 

 نه باران

           نه پرنده

           ونه...

           کمی عشق با جاده ای کوتاه

           به من می رسد

           زندگی انقدربزرگ نیست

           که من نمیرم

           تا تو

           عاشق بمانی

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

دست تو مقدسه مثل نماز عاشقاست

اسم تو نوازش لبهاي سرد و بي صداست

چي مي شد عشقا همه مثل تو آسموني بود

چشم تو دنيايي ازجنس محبت و وفاست

دست مهربون تو هديه اي از لطف خداست

همه نوازشات آرامش و صلح و صفاست

نفسا تازه ميشن وقتي که بوي تو مي ياد

هميشه نفس بکش عطر نفسهات کيمياست

تپشاي قلب تو قصه اي از راز و نياز عاشقاست!!!!

مثل دريا اگه پاكي اينم از معجزه هاست!!!

دل من جوون مي شه وقتي صداتا مي شنوم

هميشه واسم بخون ترانه هات اوج صداست
 

                                       

ستاره

اگه یه شب دیدی که تنها یی و دوست داری خلوت کنی

به آسمان نگاه کن و ستاره ای برای خود انتخاب کن!!!!!

تا اون ستاره با تو دوست بشه و حرفهای تو رو حفظ کنه

و اگه دیدی که اون ستاره از حرفهای تو پر شده

و نمی خواد به حرفهای تو گوش بده

ستاره ی دیگه ای انتخاب نکن

چون همه ی ستاره ها مثل هم هستن.

         

در نگاه من اشتیاق دیدارت را ببین و نظاره گر باش

اشک هایی را که بی تو، در سکوت، محکوم به مرگ فرو می ریزند

و حسرت لمس سرانگشتانت را به گور آرزوها می برند.

نگاه کن که این درمانده از خود، چگونه لباس عجز به تن، دست به سوی تو دراز می کند تا

حتی گوشه ای از سایه تو نصیبش گردد

نگاه کن که به شوق دیدار تو چگونه در کویر روزهای بی حاصلش ،

پای پیاده می دود

و چگونه اسب لجام گسیخته شب هایش را به سوی خیال هم آغوشی تو ،می کشاند .

و تو آن باران رحمتی بودی که بر پژمردگی لب هایم باریدی

و فریادی بلند شدی در برهوت پرترس قلبم.چونان بانگ اسرافیل.

و اینک این منم که فریاد می زنم با من بمان که بی تو از این دنیای بی ارزش هیچ نمی خواهم ...

«نمی دانم» برای من واژه ای تنفر آور شده.

نمی دانم که سهم من چیست؟

نمی دانم که باید به کجا گریخت؟

نمی دانم باید چه کرد و به که پناه برد؟

نمی دانم باید چه کرد که تو را داشت

و باید به که مدد جست که تو لحظه ای به درماندگی من بنگری و

بدانی که دیوانه وار می خواهمت.

شده ای بت الماس ریز من.

که نه می توانم از گنجینه ی وجودت بر گیرم و نه می توانم تو را به دست یاغیان و طاغیان بسپارم

و این جاست که طغیان می کنم

و سر می کشم و نعره می زنم که باران شو و بر داغی من ببار که دیگر توان بی تو بودنم نیست.

اوقات بی تو، دردآورترین لحظه هاییست که

کلام قاصر من قادر به توصیف آن نیست.

هر گاه به روزهای بی تو فکر می کنم،

تمامی تارو پودم درست مثل درخت روبروی پنجره ی اتاقم

که از شیشه ی بخار گرفته ام آن را نظاره می کنم، می لرزد.

به آسمان پاییزی نمی نگرم که مبادا پروازی، هجرت تو را به یادم بیاورد.

برگ های اندیشه ام زرد و پژمرده به کنار دیوار می افتند.

بی آن که توانسته باشند حرف های ناگفته ام را به تو بگویند.

بگویند که بی تو هیچم و پوچم.

بگویند که بی تو تنها و خسته ام

و تنها با توست که معنای بی نیازی را می فهمم.

چه دردناک است آویختن به پوسیده طنابی در حال گسیختن.

چه دردناک است خیره شدن به تصویر شکسته دلی درون آیینه.

به تصویر تنهایی کسی است که من سر انجام ندانستم که

این چشمان اوست که همیشه می گرید یا چشمان من؟

 

 

عزيزم


غمهايت را روي شن بنويس تا باد آنها را با خود ببرد و

 

شاديهايت را روي سنگ بنويس که هيچوقت تنهايت نگذارد

 

دوباره منم و کوچه های تنهایی دورنم . دوباره منم و خاطراتم .

دوباره فکر این که جایی برای پایان  انتظارم ندارم ، تو مغز و روحم و دلم

خونه کرده.

دیگه انتظار نمی کشم ........ دیگه انتظارم برای آمدن خداست .

فقط دلم می خواد روزی اون بیاد و این جا بهم بگه...........سلام....!!!

   

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

 

 

کنج خونه نشستیو دررو رو دنیا بستیو

از بس شکایت می کنی به مردن عادت می کنی

هی می گی تقدیر منه هی می گی تغصیرمنه

تو این وسط چیکاره ای که عمریه اواره ای

بهش می گم بسته دیگه چیکار داری کی چی می گه

نذار خودت رو سر کار انگار نه انگار

می گم هنوز دیر نشد هنوز دلت پیر نشده

پاشو دست رو دست نذار انگار نه انگار

توی گذشته موندیو هی دلت رو سوزوندیو

هر چی می گم بخند ی بار انگار نه انگار

انگار همه بیکارانو دشمنی با تو دارانو

همش با تو بد می کنن راه تورو سد می کنن

اینا همش بهونته کارای بچه گونته

چشم دلت تا نبینه صد سال دیگام همینه

این دیگه حرف اخره عمره تو داره میگذره

تموم که شد به روت نیار انگار نه انگار

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط محمد  | 
 
  بالا