تبليغاتX
صفا و عشق و دوست داشتن
 
صفا و عشق و دوست داشتن
 
 
زیبا ترین شعرها و عکسها و حرفای که کمتر گفت میشه
 

موضوع : خودت

عطف به:زندگي من

 

خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم .

 لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم.

 اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي،

به راه های رفع آن فکر کن ولی خود راعذاب نده . آنرا در صندوق )

 براي خدا تا انجام دهد ( بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان

 مورد نظر من ، نه تو . وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ،

 همواره با اضطراب دنبال(پيگيري) نكن . در عوض روي تمام چيزهاي عالي

 و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن . نااميد نشو ،

 توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است.

 شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست

 بیکار است و شغلی ندارد ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته

 را بخوري : به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ،

 هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند وقتي كه

 روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن

 كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده وقتي

 ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده

 بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باش

د ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني

 و بپرسي هدف من چيه ؟ شكر گذار باش . در اينجا كساني هستند

 كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي

زندگي كردن نداشتند وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري

شده در آينه ميشي : به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد

 كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند ممكنه تصميم بگيري

 اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي : متشكرم از شما ،

 ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت

 هرگز نميدانستي

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

من عشق ترا به جای ایمان دارم
جان نشکیبد ز عشق تا جان دارم
گفتم دو سه روز زحمت از تو ببرم
توانستم از تو چه پنهان دارم


*****************

دلخوشی


با آنکه خوش آید از تو، ای یار، جفا
لیکن هرگز جفا نباشد چو وفا
با این همه راضیم به دشنام از تو
از دوست چه دشنام؟ چه نفرین؟ چه دعا؟

************************************
به چیزای دلخوشم

 
شوقی، که چو گل دل شکفاند، عشق است
ذهنی، که رموز عشق داند، عشق است
مهری، که تو را از تو رهاند، عشق است
لطفی، که تو را بدو رساند، عشق است
بیچاره دلی که عاشق بشود و ............؟
 
***********************************
دلخوشی

گاه از غم دلبران بر آتش باشم
گاه از پی دوستان مشوش باشم
آخر به چه خرمی زنم راه نشاط
آخر به کدام دلخوشی خوش باشم
 
********************************** 
شوقی، که چو گل دل شکفاند، عشق است
ذهنی، که رموز عشق داند، عشق است
مهری، که تو را از تو رهاند، عشق است
لطفی، که تو را بدو رساند، عشق است

**********************************

گر عاشق زار روی تو نیستمی
چندان به در سرای تو نه ایستمی
گفتی که مایست بردرم خیز برو
ای دوست اگر نه ایستمی نیستمی
 
**********************************
دلبر

یا دلبر من باید و یا دل بر من
نی دل بر من باشد و نی دلبر من
ای دل بر من مباش بی‌دلبر من
یک دل بر من به از دو صد دل بر من

**********************************
غم عشق

گاه از غم دلبران بر آتش باشم
گاه از پی دوستان مشوش باشم
آخر به چه خرمی زنم راه نشاط
آخر به کدام دلخوشی خوش باشم

**********************************
عاشق

من عاشق عشق و عشق هم عاشق من
تن عاشق جان آمد و جان عاشق تن
گه من آرم دو دست در گردن او
گه او کشدم چو دلربایان گردن

**********************************
یادگار

من درد ترا ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ات میکرد بهت چی گفت ؟

جایی که داری میری مردمی داره که میشکننت

نکنه غصه بخوری ! من همه جا باهاتم وتو تنها نیستی

تو کوله بارت عشق میذارم که بگذری قلب میذارم که جای بدی اشک میدم که همراه یت کنه

و مرگ که بدونی برمیگردی پیشم

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

اگرچه واژه واژه مثل ابرها گریستم

هنوز فکر می کنی که عاشق تو نیستم؟؟؟؟؟

نخواستی ببینی چگونه زجر می کشم

که پشت این نقاب تیره ی غرور کیستم؟

همیشه ترس از سقوط، ترس از شکست بود

نشد، نشد، نشد که روی پای خود بایستم

به من چگونه درس عشق می دهی که سالها

که سالها بدون عشق، عاشقانه زیستم

*********************************

 می خوام از عشق حرف بزنم، اگه از عشق حرف نزنی که اصلاً کسی با کسی حرف نمی زنه. عشق راه نجات انسانه، انگیزه ی هر ارتباطی در هر قالبی از محبت و دوستی عشقه.

عشق تو وجود انسان فطریه، همون تشابهی که بین خالق و مخلوق وجود داره. اما عشق رو با اکتساب پرورش می دن. ضامن بقای عشق، یاد گرفتن اونه، درست مثل زندگی کردن، این تلاش در واقع ارج گذاشتن به عشقه.

عشق یعنی ما بخوایم یک نفر به غیر از خودمون رو بشناسیم. وقتی که حوصله ی این تلاش رو داشتیم عشق پدید میاد وگرنه تو نطفه می میره و این خیلی دردناکه. ما هر روز عاشق می شیم و هر روز هم قاتل عشقمون می شیم، چون احساس ترس می کنیم.

می ترسیم چون می دونیم زندگی بدون عشق بی دردسره، این اوج تراژدی انسان معاصره، عاشقی که قبل از هر کس قاتل عشق خودشه.

شاید از عاقبتش می ترسیم ولی اصلاً لزومی نداره که عشق نتیجه ی خاصی بده، همین که آدم به شناخت یه نفر دیگه می رسه، کافیه. اگه این عشق پدید بیاد می شه تعمیمش داد. اما ما عشق رو معامله می کنیم که یه طرفش سود یا زیانه و چون بهره ای نمی بینیم اون رو رها می کنیم. کافیه که یه کم احساس مسئولیت نسبت به نفر دیگه داشته باشیم، اون وقت عشق احساس زنده بودنه، فقط همین!

خیلی از ماها از عشق سرخورده می شیم چون معنای عشق رو نفهمیدیم، عشق یعنی آزادگی و رهایی، یعنی در قید تعلق و اجبار نبودن.عشق به خاطر عشق! عشق به خاطر زندگی و مرگ! که خوب زندگی کنیم و خوب بمیریم.

عشق مجنون به لیلی چی بود؟ اون عشق یه عشق دیوانه وار بود، وقتی معشوق رو به نفس ذات هم ترجیح می دی.

عشق زحمت می خواد! شاید خیلی بهای گزافی بدی، اما نباید فراموش کنی که عشق چیزیه که از خدا به تو رسیده، پس ارزش رنج کشیدن رو داره.

هاله ی مرگ ترسه و هاله ی عشق گناه، گناه عشق از اینه که شناخته نشده. وقتی بودا می گه:«عاشق بودن مثل ایمان داشتنه». یا می گن که عاشقا بهترین مومنا هستن، چطور ما با سنت ها و تعصبات قدیمی خودمون عشق رو با حس گناه کنار هم می ذاریم؟ مگه خدا عشق رو برای انسان هدیه نیاورده؟ باید باور کنیم که انسان لیاقت عشق رو داره. باید کلمه ی عزیز عشق از هاله ی ترس و گناه پاک بشه.

عشق با خودش چی میاره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یک چیز در نگاه عوض می شه برای همیشه. مردم همیشه همون مردم هستن، کوچه ها،خیابون ها،اما تا حالا از پشت یه نقاب دیده می شدن، اما عشق نقاب رو بر می داره، فکر زبون باز می کنه و عشق بهونه ای می شه برای گفتن و آدمای عاشق همیشه حرفی برای گفتن دارند.

خیال کردی معجزه چیه؟ معجزه ساده است. معجزه در هر لحظه اتفاق می افته، مدام در حال جریانه و همیشه ترس آلود از مرگ.

بیا عاشق بشیم، عاشق واقعی، نه این که عشق رو تعریف کنیم و دنبال معجزه ی بزرگی ازش باشیم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط محمد  | 
 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط   | 

گفتم که چیست فرق میان شراب و آب

که این یک کند خنک دل وآن یک کند کباب

گفتا که آب:خندهی عشق است در سرشک..

لیکن شراب نقش سرشک است در سراب

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

روزي که دلم پيش دلت بود گرو... دستان مرا سخت فشردي که نرو... روزي که دلت به ديگري مايل شد... کفشان مرا جفت نمودي که برو 

اين راسته كه ميگن اگه چيزي رو از خدا از صميم قلب بخواي حتما بهت ميده؟؟؟؟؟؟؟؟/ زندگي آسان نيست( هيچ گاه نگفتندآسان است) زندگي آسان نيست( چه كسي گفته است كه بايدآسان باشد) زندگي آسان نيست. وهيچ چيزمفت به دست نمي آيد زندگي آسان نيست( ازآن هرچه مي داني به من بگو) زندگي آسان نيست( نه؛ نه؛ نه؛ نه) زندگي آسان نيست. هيچ چيزمفت به دست نمي آيد؛ نه براي توونه براي من . (شل سيلوراستاين)

پس نگاهتو آروم از نگاهش ميدزدي و اونو به خدا ميسپاري , دلتو با خاطرات کوتاه و شيرين اون خوش و آروم ميکني و آتيش عشقتو تو پستوي قلبت پنهون ميکني تاخودت تنهابسوزي و فقط دعا ميکني هر جا که هست خوشبخت باشه , تو هم يه بار ديگه ببينيش تا بتوني يه شاخه گل بهش هديه بدي , گلي به نام و رنگ و عطر خودش .

روبروت کسي ايستاده که با جون ودل دوستش داري , با اينکه به خاطرنجابت اون وبه حرمت عشق حتي يه بار سير بهش نگاه نکردي ولي چشماي خسته تو توي چشماي نازنينش ميفته , تو يلداي چشماي سياهش غرق ميشي . اونو با تموم وجود ميخواي و اون نميدونه. حتي خودتم نميدوني اين احساس از کجا اومد , چي شد که اين شد , فقط ميدوني که اين احساس با بقيه فرق داره

 |+| نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

 

 

 هرروز صبح با امید امدنت 

رو به دنیای دشواری چشم گشودم

اما نیامدی

هر امدنی نوید امدنت می داد با صدای در

 به امید در اغوش کشیدنت از جا بر می خواستم    

در مقابل دیگران ازتوزیباییت

صدای دلنشینت

  نگاه همچون بهارت 

گفتوگو می کردم اما تو باز هم نیامدی

امدم به دنبالت در جستوجویت در میان

انبوه مردمان اما تو فرشته ای گم شده بودی

که هرچه قدم پیشترمی گذاشتم ازتوبیشتردورمی شدم

عطرتو مرا به دنبالت می کشید چون راهنمایی

  اما نمی دانستم که عطر تورا باد میاورد  

من موافق با باد حرکت می کردم

نه مخالف پس باهرقدم ازتوبیشتردورمی شدم

تا اینکه درمیان جمعیت به دنبال توخود را گم کردم

  حالا کسی باید مرا یابد ولی دیگر 

هیچ امیدی به یافتنت نیست پس

اولین کسی که مرا پیدا کند همراهییش خواهم کرد

دیگه واسه اومدنت خیلی دیر شده چون اگه بیای من دیگه رفتم

تا ابد دوستت دارم عشق رویایی من

 

 |+| نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط محمد  | 
زندگی سه چيز است :
   
  
اشكی كه خشك مي شود .
   لبخندی كه محو مي شود .
   يادی كه در عالم فراموشی باقی می ماند ...

 |+| نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط محمد  | 
 می دا نی در این جهان کسی است که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر میکند ،

 و صدای قلبت ، آبرویت را به تاراج می برد ،

مهم نیست که او مال تو باشد ؛

مهم این است که فقط باشد ، زندگی کند ، نفس بکشد و لذت ببرد .

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

وقتی گلدون خونمون شکست
پدرم گفت :
قسمت اين بود...
 مادرم گفت : هيف شد...
خواهرم گفت : قشنگ بود...
داداشم گفت : کاش دوتا داشتيم......
اما وقتی دل من شکست کسی به فکرش نبود ...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

دنيا را بد ساختند یا که ما بد زندگی می کنیم ؟

 کسی را که دوستش داری تو را دوست ندارد ...

کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری ... 

اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد ، به رسم و آيين ، هرگز به هم نمی رسيد ...!

 و اين رنج است .

زندگی يعنی اين ؟

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط محمد  | 
به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي// به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي// به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت// به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر// به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست
 |+| نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط محمد  | 
 
  بالا