تبليغاتX
صفا و عشق و دوست داشتن
 
صفا و عشق و دوست داشتن
 
 
زیبا ترین شعرها و عکسها و حرفای که کمتر گفت میشه
 

عشق وقتیه که مادر بزرگ من ارتروز گرفته، نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه. پدر بزرگم این کار رو براش میکنه ،حتی حالا که دستاش ارتروز گرفتن .

عشق وقتیه که که شما واسه غذا خوردن میری بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو میدهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو به شما بده.

عشق وقتیه که مامان برای بابا قهوه درست میکنه قبل از اینکه بده به بابا امتحانش میکنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه.

عشق وقتیه که شما همش همدیگر رو میبوسیدبعد وقتی از بوسیدن خسته شدیدهنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف میزنید.

عشق وقتیه که شبها مامان من و میبوسه تا خوابم ببره.

عشق وقتیه که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا.

عشق وقتیه که مامان بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز از رابرت ردفورد خوش تیپ تره.

عشق وقتیه که سگت می پره بغلت و صورتت رو لیس میزنه حتی اگه تمام روز تنهاش گذاشته باشی.

عشق وقتیه که خواهر بزرگترم تمام لباسهای خودشو میده به من و خودش مجبور میشه بره بیرون تا لباس جدید بگیره.

عشق وقتیه که موقع رفتن از جای از موزه هاتون ستاره های کوچولویی خارج میشن.

عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی خسته ای به لبت میاره.

عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگهداری و با دقت گوش کنی.

اگه می خوای دوست داشتن رو یاد بگیری باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی.

عشق مثل یه پیرزن و پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن بعد از سالها زندگی.

عشق اون موقعس که تو به پسره میگی از تیشرتش خوشت میاد بعد اون هر روز می پوشتش

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

در اتاقی که به اندازه يک تنهائيست

دل من

که به اندازه ی يک عشق است

به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد

به زوال زيبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازه يک پنجره می خوانند 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 6:35 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

گريه كن! اي آسمان!

او با من بيگانه شد!           

آشيان قلب من

ناگهان ويرانه شد!

 

رفت و  رنگ غم گرفت ,

عشق من ,رؤياي من!

خنده ام چون گريه شد

ناله شد آواي من!

 

اي دريغ!آن بي وفا,

از غم من بي خبر بود!

قلب پاك كوچك او,

تشنه ي عشق دگر بود!

 

بعد او ديگر دل من,

در غمش ماتم گرفته!

آسمان!قلب مرا ديگر,

غم گرفته ,غم گرفته!

                       

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط محمد  | 
 
  بالا