تبليغاتX
صفا و عشق و دوست داشتن
 
صفا و عشق و دوست داشتن
 
 
زیبا ترین شعرها و عکسها و حرفای که کمتر گفت میشه
 
  می گویند از صبح بنویس،از آفتاب ومن چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت،باران پنجرۀ چشمانم را شسته است.همه دلشان نقش های مثبت می خواهد وآدم های خوشحال،اما من گمان میکنم این خیلی خوب است که می توانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم.ولی سعی میکنم کسی دیگر نداند که من ناراحتم یا خوشبخت نیستم.

بی ستاره ام و زرد با طعمِ مطعرِپائیز،که حضورش تنها معجزۀ لحظه های تنهایی من است. قیمت وفا شاید گرانتر از آن بود که بهانۀ دوست داشتنیِ زندگیم از  عهدۀ داشتنش براید.

سقف اعتماد تعمیری ست،مدام چکّه می کند،آغوش ترانه ها همچنان از عطرِ تن اوکه باید پُرباشد خالی است،نمی توانم با ورش کنم نه رفتنش ونه ماندنش را.

مهم نیست تمام سرزنش ها را می پزیرم به بهانۀ تولّدِ حقایق  غم انگیزی که درد را به درد می آورد وآتش را می سوزاند.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 3:19 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 4:9 قبل از ظهر  توسط محمد  | 
این روزها و این شب ها را به خواب نیز تصور نمی کردم ...

سنگینی هوا چون تلی از خاک سرد با طعمی گس از خاطرات تو در تو ، نفس کشیدن - تنها نماد زنده بودن این روزهایم - را نیز سخت بر من سخت گرفته ست و من همچنان می روم ...

می روم تا ماندنم هجوم دوباره ی تردید بودن نباشد ... تا از یاد ببرم زندگی را با تو می خواستم نه از تو ... میروم تا بدانی که من برای یک بار خواب دیدنت هزاران سال خوابیده بودم و اکنون هیچ لحظه ام از تو جدا نیست ... ای فلانی ... از یاد ببر مرا ... چون همیشه ....

دیگر در این حوالی کسی برای لرزیدن این دل مرده ی تا همیشه مضطرب، حتی به باران هم سلام نمی کند ... تنهایی تنها یادگار زندگی مردی شدست که تنها از شبی مرد شد ... تنهایی ... تنهایی ... تنهایی

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 1:6 قبل از ظهر  توسط محمد  | 
 
  بالا