تبليغاتX
صفا و عشق و دوست داشتن
 
صفا و عشق و دوست داشتن
 
 
زیبا ترین شعرها و عکسها و حرفای که کمتر گفت میشه
 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حالمان بد نیست غم کم می‌خوریم


کم که نه! هر روز کم کم می‌خوریم


آب می‌خواهم، سرابم می‌دهند


عشق می‌ورزم عذابم می‌دهند

نمیدانم کجا رفتم به خواب


از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟


خنجری بر قلب بیمارم زدند


بی گناهی بودم و دارم زدند

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط محمد  | 
من با خاطرات تو زنده خواهم ماند.

چه غمگین از این رفتن و از این روز های سرد تنهایی.

شاید باور نکنی،از من فقط همین کلمات که با شوق به سوی تو پر می کشند باقی

می ماند و خودکاری که هیچگاه اخرین حرفهایم را به تو نمی تواند گفت.

شاید یک روز وقتی می خواهی احوال مرا بپرسی،عکسم را در صفحه ی سفر

کرده ها ببینی.ش

شاید کودکی گستاخ و بازیگوش با شیطنت سفر بی بازگشتم را از دیوار سیمانی

کوچه تان بکند و پاره کند.

تمام دغدغه ام این است که ایا بعد از این سفر محتوم می توانم همچنان با تو

سخن بگویم؟

ایا دستی برای نوشتن و دلی برای تپیدن خواهم داشت؟

شاید باور نکنی،اما دوست دارم مدام برایت بنویسم.بعضی وقتها که کلمات را گم

می کنم،دوست دارم،دشتها،دریاها،کوهها،جنگلها،ستاره ها و هرچه در کاینات

هست همه و همه کلمه شوند تا بهتر بنویسم.

دوست دارم به حیات کلمه ای نجیب دست یابم تا رهگذران غمگین،صبحگاهان زیر

افتابی نارس مرا زمزمه کنند.میدانم که خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی

کلماتم دمی روبرویت بنیشنند و نگاهت کنند تا به حقیقت این جمله در ایی که

می گوید :

مرا از یاد خواهی برد ، نمی دانم؟

                                 ملی می دانم از یادم نخواهی رفت....

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:6 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

صداقت یعنی از مرز افقها

 
به قصد دیدن رویت گذشتن

 
میان کوچه های سبز احساس

 
به دنبال قدمه های تو گشتن


نجابت یعنی از باغ نگاهت


به رسم عاطفه یک پونه چیدن


میان سایه روشن های احساس


 ترا از پشت یک اینه دیدن


دو چشمت سرزمین آرزوها


نگاهت داستان آشمنایی ست


امان از آن زمان که قلب عاشق


گرفتار خزان یک جدایی ست


تو در آن سوی مر مرها ی احساس

 
و من در جستجوی یک بهانه


که شاید روزی از فصل سکفتن


 به تو گویم کلامی عاشقانه


کنار سایبان دیدگانت


همیشه آرزوها ارغوانیست


بدان تا صبح پر نور شکفتن


بیاد دیده تو آسمانی ست 
  
 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 4:55 قبل از ظهر  توسط محمد  | 
 
  بالا