|
صفا و عشق و دوست داشتن
|
||
|
زیبا ترین شعرها و عکسها و حرفای که کمتر گفت میشه |
گويند غم ديگران را بخوريد تا ديگران غم تورو بخورند
خدايا من غمشان را خوردم پس چرا هيچ كس نيست
غم مرا بخورد...
"نام را بازستانیم از ابر٬
از چنار٬از پشه٬ از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم...."

دلم گرفته...دلم عجیب گرفته...
تمام راه به یک چیز فکر می کردم و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
هیچ خبری نبود تا...تا اینکه صدای رعد و برق رو شنیدم...نمی دونم چی شد که کتم و برداشتم و رفتم پشت بوم...بارون تند تند می بارید....چشمام و بستم و زیر بارون ایستادم....بارون تند تند به لبه های قرنیز پشت بوم می خورد....چشمام و که باز کردم تو موجای دایره ی قطره ها یه نیم دایره ی سفید بود...سرم بی اختیار رفت طرف آسمون...ماه با همه ی وجودش بالای سرم می درخشید.....خیره مونده بودم به ماه!....بارون ! حرکت تند ابرا! ماه! و من مات و مبهوت!
اندازه ی همه ی مدتی که نبودم حرف تو دلم بود....تازه همه ش رو نگفتم...نمی دونم حرفام و خوندی یا الکی نظر دادی...نمی دونم فهمدیش یا...اما:
من خوبم! حالا عالی ام!
امشب دست های من نهایت ندارند:
امشب از شاخه های اساطیری میوه می چینند..
من هنوز
موهبت های مجهول شب را خواب می بینم!
|
|